وقتی تو را می بینم به یاد فطرتم می افتم که روزگاری از آسمانها هم بالاتر می زیست.

 

وقتی چشمهای تو به چشمهایم می افتد به یاد روزهای زلال ازل می افتم که با فرشته ها

 

روی تپه های بلورین بهشت به این سو و آن سو می دویدم و هم صدا با جبرئیل به

 

خداوند سلام می گفتم.

 

وقتی به من لبخند می زنی به یاد سالهای بی گناه کودکی ام می افتم که زلفهای درختان

 

را می بافتم و با رودها به سوی دریا می رفتم. کوچکترین دوست من سنجاقکی سرخ بود

 

که هر روز مرا به مزرعه می برد و نام گلها را به من یاد می داد.

 

تو هر شب برایم از دوست داشتن و مهربانی قصه می گفتی و ستاره ای را زیر بالشم

 

می گذاشتی تا خوابهای خوب ببینم. وقتی به زنجره ها شب بخیر می گفتم می دانستم

 

که فردا خورشید پلکهای بسته ی مرا می بوسد و از خواب بیدارم می کند.

 

مادرمهربانم این همه کلمه ی روشن و این همه حرف عاشقانه را تو به من آموخته ای.

 

اگر نفس نورانی تو نبود من همنشین تاریکی ها می شدم و نمی توانستم پنجره ی

 

اتاقم را باز کنم.

 

وقتی تو را می بینم به یاد دستهایت می افتم که از همه ی آفریده های خدا مهربان ترند.

 

دستهایی که گهواره ی نقره ای کهکشان را تکان می دادند تا من بی تابی نکنم.

 

شالیزارهای شمال و زنبقهای کوهی شاهدند که تو طاقت نداشتی گریه ی مرا ببینی

 

و من اکنون به نخلستانهای جنوب و جنگل های عاشق سوگند می خورم که هرگز اخم

 

را بر چهره ات ننشانم.

 

ای سلطان تمام خوبی ها مـــــــــــادر مهـــــــربـــــــــانم!

 

کاش توان آن را داشتم که از فرش تا عرش را برایت گلباران کنم ولی اکنون  با این

 

کلمات حقیر صادقانه می گویم که:

 

دوســــــتت دارم و دستــــــان پـــرمهـــــرت را که تندیــــسی از عشــــــــق و وفـــــاست

 

می بوســــــــم.

 

                                             نـــــــــازنیـــــــــــن

 

 

 


 

نوشته شده توسط نازنین در 2008/6/23 ساعت 7:53 موضوع | لینک ثابت